من شب را دوست دارم، دیوانه وار، لحظه به لحظه اش را دوست دارم..
شب سیاه است،
تنها و آرام
شب ماه دارد، ماهی که حکایت نقاب خندان مرد پریشان است..
و شب ستاره دارد،ستارههایی که بازی نورشان بازی بغض با گلوی همان مرد را جلوه میکنند..
من شب را دوست دارم، من همه چیز را در شب میبینم،
خودم،
پریشانی،
تنهایی،
دلمردگی،
و دردهای مشترکی که با آنهایی که دوستشان دارم مشترکم،
من هر شب با همین گلوی خفه، تمامی این دردها را در گوش شب فریاد میکنم
شب گوش میکند،شب خوب است..
شب سیاه است،
تنها و آرام
شب ماه دارد، ماهی که حکایت نقاب خندان مرد پریشان است..
و شب ستاره دارد،ستارههایی که بازی نورشان بازی بغض با گلوی همان مرد را جلوه میکنند..
من شب را دوست دارم، من همه چیز را در شب میبینم،
خودم،
پریشانی،
تنهایی،
دلمردگی،
و دردهای مشترکی که با آنهایی که دوستشان دارم مشترکم،
من هر شب با همین گلوی خفه، تمامی این دردها را در گوش شب فریاد میکنم
شب گوش میکند،شب خوب است..
