هفتصد و چهل و پنج روز پیش آخرین باری بود که واست نوشتم، یعنی به بهونه تو و برای خودم..
اون روزا همه چی فرق میکرد، تیره بود و سرد.. هزارتا سنگ انگار تو راهمون بود..
الان اما شبیه معجزه، شبیه یه رویا که واقعیه و تو داری هر روز زندگیش میکنی میمونه،
میدونی فرزانه ناباورانه ترین اتفاق هفتصد و خوردی روز پیش الان اتفاق افتاده و تو شدی زنم، کاملا واقعی و دوست داشتنی،
خیلی دوست دارم حس خوشحالیمو یه طوری بنویسم که بفهمیش اما نمیشه، یه حس خوبیه تو من که انگار فقط واسه خودمه، حسی که حسودیش میشه خودشو با کسی در جریان بزاره، حسی که پاهامو هر روز صبح وقتی دارم ماگ قهومو پر میکنم سفت تر میکنه و راحت تر میبرتم سمت در خونه، حسی که هر روز ۱۲ و نیم ظهر با شوق دستمو میبره سمت گوشی که ازت بپرسم ناهار چی داری میخوری..
میدونی فرزانه از وقتی زنم شدی فهمیدم چقدر خوبی، خوب تر از اونی که فکرشو میکردم،
تو تمام معیارای خوبی رو تو خودت جا دادی، هیچکی نمیدونه اینو جوری که من میدونم، هیچکی نمیبینه اون جوری که من میبینم..
یه قسمت این روزا سخته واسم، واقعا دردناکه، اینکه تو هستی و شرایط اونجوری که باید باشه نیست، این که تو باید از حق خودت کمتر بخوای بخاطر شروع یه رویای دو نفره..
من خودمو میزنم به هر سمتی که فکر کنی نیستم و نمیبینم، اما ثانیه به ثانیه میبینم و میفهمم که چی داره میشه و تو چکار داری میکنی واسه من..
تو خیلی بزرگی، خیلی انسانی، خیلی زنی..
کمترین چیزی که دارم واست حسمه، من پرم از تو فرزانه..
یه روزی این نوشترو با هم مرور میکنیم، روزی که شرایط اونجوریه که واست میخوام و در شانته،
شاید کنار گلدونای حوض خونمون وقتی دارم موهاتو نوازش میکنم و به هیچی فکر نمیکنم غیر اون لحظه..
تا اون روز من مثل هر روز الانم تلاش میکنم و هر روز دوست دارم بهت افتخار میکنم،
تا اون روز من و ببخش،
شوهرت
اِبی
کومولونیمبوس
19 October 2016
19 July 2014
25 February 2014
با تو که حرف میزنم،
به هیچ چیز این گردون فکر نمیکنم،
کسی پیانوی فارسی مینوازد،
آن هم درون مغزم،
چشمانت را تجسم میکنم و زنده میشوم،
همین زیباترین اتفاق این گردون است و لبخندت شبم را روز میکند
آدمی عادت میکند، به دوست داشتن، به تجسم، به چشمان زیبا،
میرسد جایی که بی تفاوت میشود
جایی که نه هیچ فکر و خیالی
نه هیچ درد و نه اتفاقی
و نه هیچ چیز این گردون بی مرام نمیتواند لبخندش را بگیرد
نفس نمیکشد و آرام آرام دوباره زنده میشود..
به هیچ چیز این گردون فکر نمیکنم،
کسی پیانوی فارسی مینوازد،
آن هم درون مغزم،
چشمانت را تجسم میکنم و زنده میشوم،
همین زیباترین اتفاق این گردون است و لبخندت شبم را روز میکند
آدمی عادت میکند، به دوست داشتن، به تجسم، به چشمان زیبا،
میرسد جایی که بی تفاوت میشود
جایی که نه هیچ فکر و خیالی
نه هیچ درد و نه اتفاقی
و نه هیچ چیز این گردون بی مرام نمیتواند لبخندش را بگیرد
نفس نمیکشد و آرام آرام دوباره زنده میشود..
07 February 2014
26 January 2014
دیدن عکست میان سبزه و گل آرامشی دارد تمام نشدنی..
چیزی شبیه پیانوی فارسی،
شبیه دیدن خواب راه رفتن میان ساقههای بلند گندم زار،
شبیه لبخند آرام نوزاد در خواب،
شبیه بوی خاک باران خورده،
شبیه نگاههای خودت که خوب یادم هست،
شبیه دست سردت توی دست گرمم آن هم میانهٔ فیلم
شبیه خندههایت پشت وب،
و شبیه تک تک این فکرهایی که همه به تو مربوط میشوند
یک جوری،
یک جایی،
و دمار در میآورند..
چیزی شبیه پیانوی فارسی،
شبیه دیدن خواب راه رفتن میان ساقههای بلند گندم زار،
شبیه لبخند آرام نوزاد در خواب،
شبیه بوی خاک باران خورده،
شبیه نگاههای خودت که خوب یادم هست،
شبیه دست سردت توی دست گرمم آن هم میانهٔ فیلم
شبیه خندههایت پشت وب،
و شبیه تک تک این فکرهایی که همه به تو مربوط میشوند
یک جوری،
یک جایی،
و دمار در میآورند..
16 January 2014
Subscribe to:
Posts (Atom)
