با تو که حرف میزنم،
به هیچ چیز این گردون فکر نمیکنم،
کسی پیانوی فارسی مینوازد،
آن هم درون مغزم،
چشمانت را تجسم میکنم و زنده میشوم،
همین زیباترین اتفاق این گردون است و لبخندت شبم را روز میکند
آدمی عادت میکند، به دوست داشتن، به تجسم، به چشمان زیبا،
میرسد جایی که بی تفاوت میشود
جایی که نه هیچ فکر و خیالی
نه هیچ درد و نه اتفاقی
و نه هیچ چیز این گردون بی مرام نمیتواند لبخندش را بگیرد
نفس نمیکشد و آرام آرام دوباره زنده میشود..
به هیچ چیز این گردون فکر نمیکنم،
کسی پیانوی فارسی مینوازد،
آن هم درون مغزم،
چشمانت را تجسم میکنم و زنده میشوم،
همین زیباترین اتفاق این گردون است و لبخندت شبم را روز میکند
آدمی عادت میکند، به دوست داشتن، به تجسم، به چشمان زیبا،
میرسد جایی که بی تفاوت میشود
جایی که نه هیچ فکر و خیالی
نه هیچ درد و نه اتفاقی
و نه هیچ چیز این گردون بی مرام نمیتواند لبخندش را بگیرد
نفس نمیکشد و آرام آرام دوباره زنده میشود..
