15 August 2012

شبا که خوابم نمیبره اما همین چند ساعتی‌ که اتفاقی‌ میبره یه جوریه، خیلی‌ عجیب، چشم که باز میکنم انگار مرده بودم قبلش،بد تا میفهمم بیدارم کلی‌ ناراحت میشم که چرا آخه؟

جدا از این خواب و بیداری، دیگه خودمم حال خودمو ندارم، تو آینه که صبحا نگا میکنم، چندتا ریشی که سفید شده خوشحالم میکنه، ریشه نامرتبم ناراحت، اما من ریش سفید دوست داشتم از اول..

نمیدونم چرا اما سیگار هم دیگه اون لذت قبلیرو نداره واسم، کمش کردم، خیلی‌ کم..

دیشب یه جا خوندم نوشته بود پیری چیزی جز بی‌ آیندگی نیست،یجوریم شد، من باید آینده داشته باشم اما ندارم، حداقل یه برنامه واسه آینده که اونم ندارم..

هفته بعد عروسیه دوستمه، یکی‌ دیگشون هم داره زن میگیره، دیروز که زنگ زد کلی‌ خوشحال بود دعوتم کرد،منم خوشحال شدم واسش اما کی‌ واسه خودم خوشحال باشم؟

همیشه یه جایگزین واسه فشارای‌ مختلف داشتم، موزیک،کتاب،فیلم،سازی که بلد نیستی‌ حتی بزنیش،ماهیگیری،دریا..
به جایی‌ رسیدم همین تفریحات جایگزین فشار آزارم میدن..

دلم حتی سفر نمیخواد،چند روز پیش که فرودگاه امام مردمو دیدم باز یه جوریم شد، تو کافه که چاییمو میخوردم و یه آقاهه که هی‌ مدام پیپ میکشید و بقیه که سیگارو باید میخوردن جای کشیدن و اون زن که میز کناری من بود و  داشت غیبت همسفرشو میکرد به محض اینکه رفته بود توالت..

همه چیز عجیب و غریبه، عین خلبان پرواز همون روز  که انگلیسی بلد نبود درست،عین رفتار مامان که حتی دیگه ۲ روز هم ثبات نداره، عین خرجای زندگی‌ که روز به روز پیچیده‌تر میشه..

این حرفا نوشتن نداره،این حرفارو باید پیش یه دوست زد مس یه تعریف روزمرهٔ عادی اما میگم که اونقدر همه چیز عجیبه که حتی یه دوست هم کنارم نیست..
My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..