جز خوابی که هر شب میبینمش،
چشمانم را که میبندم، میمیرم..
به سرعت نور خود را در بیابانی میبینم
پا برهنه در بیابانی که زمینش چاک خورده..
زمینی که فقط یک گل زرد دارد..
صدایی گوشنواز هم به گوش میرسد،
به سمتش میروم و هر چه نزدیکتر میشومقلبم تندتر میزند..
از دور میبینمشان
لباس هاشان همه سفید، مو و ریششان بلند و نامرتب..
پا برهنه اند و با سرهای رو به زمین فقط دستهاشان را میکوبند.
.
یکنواخت و گرم..
در دستانشان هم چیزی جز سنج و دمام نیست و دمامی که روی زمین مانده انگار سهم من است
نزدیک و نزدیکتر میشوم، بی آنکه حواسشان به من باشد دمام را بر میدارم
و مثل هر بار تا اولین دست را میکوبم چشمانم باز میشود..
این روزها با همان نوای زیبا روزهایم را شب میکنم و شب به شوق نواختن بیشتر چشمانم را میبندم..
