برادر جان رو که گوش میدی،خود به خود دلت برادر میخواد، برادری که از تو بزرگتر باشه و برات تکیه گاه، باری از دوشت برداره ، با نگاش پاهات محکمتر شه..
برادری نیست و تو برادر جان رو هی گوش میدی، پشت سر هم تا اینکه طلسم میشکنه !
تو گریه میکنی !
آره تو گریه میکنی و چه برات غریبه شده این حس، اما خود به خود هی گریه میکنی..
واسه عشقت هم هی لبخند میزنی که نفهمه چه خبره..
امروز روز بدی بود،با همهٔ داشته ها و نداشته هاش، روز بدی بود..
امروز کاملا درک کردم عدالتی تو زندگی وجود نداره و شاید من تنها چیزی که لازم دارم یه جزیره متروکست !
اونجا باشم تا مغزم آروم بگیره،تا دور شم از این همه بی عدالتی..
اینارو دلم میخواد به برادر نداشتم بگم، باهاش درد دل کنم اما چه میشه کرد که برادری نیست..
فقط به عشقش این آهنگو گوش میدم و گریه ای که خیلی داره میچسبه بعد از این همه وقت..
