جمعه است،از آن جمعهها که از صبح سیاه است،حتی از شب قبلش..
احساس آدمی را دارم که منفور است،آن هم از نگاه مهمترین آدم زندگیش..
بی آن که بخواهم این بلاها را سر خود میاورم،سر تو، هر دوتامان..
رشته رشتهٔ وجودم عذاب میکشد و هیچ چیز آرامم نمیکند..
درد دل با بابا هم فایده ای نداشت آن هم در قبرستانی که حتی یک نفر در آن نبود..
من شک کردم و این بود اشتباهه من،اشتباهی که دارد زجرم میدهد..
با من حرف بزن،سرزنش کن حتی،شاید که آرامتر شدم..
و احساس میکنم همهٔ اینها بخاطر ندیدن توست،ندیدنی که روزگارم را سیاه میکند..
نشستهام جایی که هر دو دوستش داریم، این بار تنها و بدون تو،چایی همیشگی را مینوشم و مینویسم..
مینویسم بلکه راحت تر شدم،مردم را نگاه میکنم که چه خوشحالند و به خوشهالیشان لبخند میزنم..
لبخند تلخ !
تو اینجا نیستی و خیالت اینجاست،خیالت میگوید که ناراحتی و این ناراحتی آتیشم میزند..
مثل همیشه عاشقانهترین احساسهایم را برایت دارم حتی با اینکه منفورم این بار..
من انسانم و اشتباه کردم، تو هم انسانی و ببخش..
ببخش،با همان لبخندی که میپرستمش..
پ . ن - این نوشته با کامل شرمندگی و عذاب وجدان نوشته شد !
