30 April 2011

هوای گریه گوش میدهم و هوای گریه ندارم..

فقط فکر میکنم، ابروهایم که در هم میرود و خطهای پیشانیم که هر روز بیشتر میشود !

فکر میکنم به جایی‌ که رسیده ام، جای من است؟

چرا نمیرسم، چرا همیشه انگار فاصله یک قدم است تا رسیدن؟

چرا همیشه فقط برای من شرایط خاص میشود،پیچ میخورد؟

چرا این همه سوال بی‌ جواب مغزم را زیر و رو می ‌کند؟

چرا دل‌ خوشیها هر روز کمتر میشود و دلگرمیها کمرنگتر ؟

فکر میکنم فسلفهٔ زندگی‌ بدجور بدرنگ است، البته برای من..

منی‌ که این من بودن را دوست ندارم، و دلم تنگ شده برای آرامش..

برای دلگرمی‌،برای عشق،برای امید..

اما سخت است وقتی‌ که هیچ خشتی روی خشتی بند نمیشود،درس وقتی‌ نمیشود، نمیشود،پس کار، کار دمارت را در میارود..

میماند عشق..

عشق که تنها دلگرمی‌ توست و دریغا که همین دلگرمی‌ هم گاهی پیچ میخورد..

و تو میمانی و اتاق تاریکت و هوای گریه‌ ای که فقط گوشش میدهی‌ و هیچ گریه‌ ات نمی ‌آید..

My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..