نشسته ام،عکسهای ایران را میبینم،دلم تنگ است دلم ایران می خواهد،نه برای فامیل، نه برای گردش،فقط برای ایران.. همراه عکس ها آهنگی گوش میکنم، نالهٔ تار و کمانچه با هم.. و بیرون پنجره را میبینم، آسمان کاملا ابری و همچنان خبری از باران نیست.. گلویم سنگین است و بغض دارم،یه بغض کهنه که انگار به این زودیها دست بردار نیست.. ببار آسمان جان، ببار میخواهم زیر باران راه بروم،خیس خیس..
