روزهایی را که میگذرانیم روزهای ماست، روزهای با هم بودنمان و تو چه میدانی چه اندازه سیاه است روزهای بی تو بودن تو بی آنکه خود بدانی با من پیوند خورده ای،با وجودم در من ریشه کرده ای تو تو در من ریشه کرده ای،ای سیاه زلف بلند قامت من ذره ذرهٔ وجودم در تسخیر توست تو انگار خود منی، چگونه میتوان تو را آزرد؟ گاه زندگی به حدی راه نمی آید که نفس در سینه میمیرد،هوا مسموم میگردد،نگاه خیره میماند به فرداها.. به امید نگاه مهربانت،دستان پر مهرت که آرامش به من میبخشند از هر لحظهٔ دنیا بیا ای زیباترین معشوقهٔ دنیا،بیا.. بیا دستم بگیر،هوایم را بهاری کن نگاهت را ز هر سو بر من دلخسته جاری کن بیا..
