01 January 2011

زندگی‌ جان به حدی تو ما فرو کرده که حتی نای آخ گفتن هم نیست..

اون هم تو ۲۴ سالگی !

باور کن،یارو میگفت بیکاری زشته،بده،خوب نیست واسه مرد..

نمیدونست هر کاری هم قشنگ نیست..

نمیدونست آدم یه سری ارزشا واسه خودش داره،آدم گاهی واسه خودش احترام قائله،نمیخواد تن‌ به هر کاری بده..

اما این بار آخر قصه رسید به رستوران،کار توی رستوران

جایی‌ که همه رنگ آدم میاد و میره..

یکی‌ لبخند میخواد،یکی‌ خمو راست شدن،یکی‌ نون داغ و یکی‌ دیگه هم یه نفر که عقده هاشو روش خالی‌ کنه

تو آشپزخونه وقتی‌ شاطر داشت نون میپخت، خیره شده بودم به خمیر نون،فکر میکردم به اینکه شدم یه خمیر، واسه هر کس باید به یه شکل در بیام

و سرگرمی‌ کارمم شده صاحب رستورانی که میشینه تو رستوران و هی‌ با لپ تاپش تو بورس میچرخه، زنش که هی‌ چپ و راست گیر میده به زمین و زمان، به سقف، به دیوار، به صندلی‌ و و و...

و جالبترینش کراواتی که هی‌ باید حواست باشه که نره تو ظرف غذا..

و پنجره‌ ای که پشتش هی‌ هواپیما پشت هواپیما رد بشه و تو هی‌ طبق عادت زیر لب مدلشو زمزمه کنی‌..

تویی که داری اینو میخونی،خیلی‌ وقتا آدم نشون میده که سر پاست،اما نیست، شکستست..

نشون میده سرد و گرم کشیدست اما با کوچیکترین حرف دلش میگیره..

نشون میده که روزی ۱۱-۱۲ ساعت کار واسش چیزی نیست، اما شب انگشت پاش تاول میزنه

نشون میده که دلش برا درس تنگ نشده اما تو دستش جای بشقاب دفترچه پرواز میخواد..

دلم یه راه رفتن طولانی‌ میخواد، توی قبرستون

و یه دل سیر حرف زدن با قبرا،قبرایی که فقط گوش میدن،تا آخر حرفتو،بدون منت..

My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..