ننوشتن درد دارد،
نداشتن بهانه ای برای نوشتن دردش بیشتر !
اما این بار باید بنویسی..
از پیرمردی ۶۷ ساله با موهای کاملا سفید و سیبیل سفید چشم نواز،
مردی که عجیب شبیه پدرت است، مردی که تعصب بی جا ندارد، حرفت را گوش میدهد، تا آخر..
وقتی از زبان این مرد میشنوی که زن با مرد برابر است و دخترم حق دارد دوست پسر داشته باشد ایمان میآوری که هنوز هم مرد پیدا میشود حتی اگر ساکن تهران باشد..
تو همیشه از فامیل دل خوش نداشته ای، اما این مرد را که میبینی نظرت عوض میشود !
عاشق حرفهایش میشوی، وقتی شعر میخواند و همراهش پیک در دست دارد غرورت برای چند ثانیه هم که شده گم میشود و مثل یک پسر بچه سرت را روی شانه اش میگذاری و با تمام وجود بو میکنی با چشمانی بسته..
همه خستگیهای این چند سال از تنم دارد کم میشود،از همین حالا نگران جمعه ام..
جمعهای که این مرد میرود و یک جمعه سیاه دیگر رقم میخورد
همهٔ اینها را گفتم که شاید حس کنی پدر را دوست دور من..
پدر ناخوش ترین مرد دنیا هم که باشد در خیالش همان کوه بلند و سفت است برای تو..
دوست من تمام عشقی که به پدر داری را بیان کن، فقط برای خودش و نه هیچکس دیگر
نرسد جایی که پیرمردی را ببینی و عاشقش شوی و هی حسرت بخوری که من هم داشتم یکیش را اما دیر فهمیدم که چیست..
