به خود که آمدم، رو به رویم بود،نگاهم در نگاهش گره خورده بود موهای بلندش که با باد بهاری میرقصید، تمام آرامش دنیا را یکجا به من میبخشید.. او آمده بود، بعد از این همه وقت ! او بود آنجا هر چه بود او بود.. تمام دنیا هم پشتش و من رو به روشان ! همهٔ حرفها را از یاد بردم، که فقط نگاهش کنم کمی بیشتر، دقیقتر، پر حسرت تر همهٔ آنچه را که سیاه گذشت را خواستم که بگویم اما نشد،حضورش همه را از یادم برده بود ! آری، او آمد و رفت کوتاه اما ماندنی، آرام اما طوفانی، شاد اما دلخون.. او رفت و هنوز مانده است، گرمای آغوشی که انگار تنها جای امن این دنیا برایم بود ! عطر نفسهایی که همه دنیا را محو کرده بود، تا تنها او باشد و من ! و لبانی که باید بوسیدشان و بخاطر گناهش سالها گریست.. دیشب هر آنچه را که حقم بود،پس دادی نگاهت، نفست، آغوشت،دستانت.. وای کاش که زندگی همیشه دیشب بود..
