19 April 2010

وقتی‌ که دوست خوبت پس از مدتها از تهران می آید، بدن خسته ات حرفی‌ برای گفتن ندارد..

باید که بیرون بروی، لبخند بزنی‌، به سلامتیش هم بنوشی

نگاهت تمام به دوستت باشد و فکرت به هزار جای دیگر که هیچ ربطی‌ هم به دوستت ندارد

به هر ترتیب تمام میشود این بیرون رفتن و تو دوستت را میرسانی

در راه برگشت مدام آهنگها را دستکاری میکنی‌ و انگار که هیچ کدامشان امشب با حال تو نمیسازد

تا اینکه کاملا غیر منتظره آسمان با تو آشتی‌ می ‌کند، شیشه ماشین خیس میشود

باران می بارد

باران..

قطره ها که بیشتر میشوند تو آهنگ را خاموش میکنی‌ و سیگارت را روشن

سیگار همراه باران چیز دیگریست

فکرت از همه جا بریده میشود و فقط باران است و باران

و چه جالب است اینکه ۱ بامداد دوشنبه، قطره های کوچک باران مقدس ترین چیزیست که داشته ای..

My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..