و اینطوریه که حتی جمعه رو که مثلاً روز تعطیلته با صدای دعوا از خواب میپری !
مثل دیروز، مثل چند روز پیش، مثل همیشه..
سر درد هم که انگار منتظر یه بهونست و همیشه در کمینت که بیاد سراغت
و اینطور بیدار شدنه که مجبورت میکنه لعنت بفرستی !
به زندگیت،به تمام آدماش، به کسایی که نمیفهمنت، به مرد بودن، به احساسی که صبح تا شب مثل خوره جونتو میخوره، به عشقی که هیچوقت نداشتیش،به سردرد، به صدای نالهٔ کمانچه،به تمام بغضهایی که معلوم نیست کی و کجا باید خالی بشن..
حتی به خودت هم لعنت میفرستی !
خودت که هیچوقت نشد روی غلتک بیفتی، خودت که دمار خودت رو در میاری که یه کم با بقیه بیشتر ارتباط برقرار کنی، یه کم سعی کنی اثبات کنی بودنت رو، ندیده شدنت رو..
و لعنت به جمعه
بزرگترین شکنجهٔ این روزهای زندگیت،
تنها روزی که مجبورت میکنه بشینی تو این خراب شده و تحمل کنی آدماشو، عقیده هارو، حرف هارو، زخم زبون هارو
آخرین لعنت هم به این ذهن مریض
که مجبور نباشی فکر کنی، رویا پردازی کنی، که بعد این همه سعی کردن واسه فرار از خودت دوباره برت نگردونه سر خودت و واقعیت بودنت
سرمو که بالا میارم قاب عکس فرهاد رو میبینم با گیتار توی دستش، تسبیح دور گردنش،و یه نگاه که وقتی نگاش میکنی یه دفعه گر میگیری و دوست داری که بشینی چشم تو چشمش فقط زار بزنی
چشم تو چشم فرهاد، به بهونهٔ فرهاد اما برای خودت..
