11 January 2010

پشت این پردهٔ رخ

میزند بر سر خویش

مرد نامی‌ ز دیار غربت

خسته و پر تشویش

گر چه هیچش نیست در پیش انگار

میرود تنها به جنگ روزگار

نه نگاهی‌، نه صدایی،از یار

به سلامی‌ خوش، سلامی‌ یادگار

شرح حال او جدا از مابقیست

چون غروری هست،نمی‌ باید گریست

گشت هر روزش چو شب،سرد و سیاه

همدمش هم شعر‌هایی‌ بی‌ پناه

میزند فریاد هر دم ، بی‌ صدا

بشنو فریادش، کجایی آشنا؟

گر چه در یادش تو هستی‌، هر کجا و هر زمان

رحم بر دل آر،ببینش، بخوانش ارغوان

My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..