در آخرین لحظهٔ نگاهم به آیینه، انعکاس نور چراغ زرد بر گوشهٔ چشمم تورا در من فریاد میکند
وجودم تورا از من میخواهد
تو نمیدانی، تو کجائی؟
چه میدانی تو از من؟
روزهای خاکستری من فرا رسیده اند، بی دعوت و شوم
برای تو یک دنیا حرف شده ام، به که بگویم؟
که باور میکند من در این بی رنگیه سنگین،چنین دیوانه وار از وجود تو به فردای خویش روز رنگین وصله میبندم؟
تو رنگینی، تو زیبایی
تو طوفانی ولی آرام،تو مثل اشک شوقی،تو دلچسبی
تو سبزی، سببببببببببز !!
تو نمیدانی، نمیدانی!
بدان
بر من بمان، روزهای تیره را از من بگیر، تو تنها مرحم عقده گشودن باش
بگو، با من بگو
بخوان، با من بخوان
بفهم، من را بفهم
پنجره را باز کن، باد را در آغوش بگیر
باد را بوسیدم!!
۲۹/۰۵/۲۰۰۹