به آسمان مى روم، بالاتر از بالا و خالى تر از بودن، بودنى كه نيستنى بيش نبود در عين بودن!!
چه زيباست اين آسمان
آبى،بى انتها و آرام...
به زمين مى نگرم، كوچك و كوچكتر مى شود، كوچكتر از دريچه چشمانم
چه بزرگش مى خوانديم ما !!
چه غوغايى بر پاست آنجا و چه لذتى دارد آرامش اين آسمان..
احساس سبك بودن دوباره زنده ام ميكند،زنده تر از آن زنده بودن خيالى روى آن خاك تيره
خاكى كه هيچگاه مهربان نبود و آن مردمانش كه ذره اى دل صاف نبودند!!
به راستى چه داشت آن خاك؟
همان خاكى كه آنگونه هر كس را به رنگ و مالش ارزش داد، آنگونه بى دليل و در زير نام حق به جان هم
انداخت، آنگونه مردمانش را به بازى گرفت و در آخر به نام زندگى هيچشان نداد!!
اى خاك،اى تيره
بياموز
بياموز از همين آسمان بالا
بياموز رسم انصاف و عدل
ببين كه چگونه هر كس، با هر رنگ و هر مقدار دارايى ارزش خود را داراست..
دريغا اى خاك، تو كجا و اين آسمان كجا!!
مى دانى اى خاك، اينجا تلألو نور خورشيد و وزش هر نسيم دلچسب هديه آسمان است به قلب و روح پاك..
قلب هر آن كسى كه خدا را در وجود خويش مى ديد و ميبيند!!
هر آن كسى كه براى بودن و به اسم زندگى ذره اى به تو و وجود ناپاكت ارزشى نداد، آن كه انديشه اش
تمام و كمال به آسمان بود و اكنون آزاد آزاد، بى مجال و مرز در هركجاى اين بى انتها كه بخواهد زندگى مى كند..
اشك شوقم را ببين و هر آن چه از من ديدى با مردمانت باز گو، باور كن اين منم و اينجاست جاى بودنم!!
جوانه هاى بالهايم را ببين كه چگونه با نداى چنگ فرشتگان رشد مى كنند، همان بالهايى را كه با قانون
قفس و آن مهربانى دروغينت از وجودم بر چيدى..
اينك تو خاك بمان، هر آن چه مى خواهى باش و هر آن چه خواهى كن اما بدان كه ديگر ذره اى به تو تعلق ندارم و وابسته و محتاج همين آسمان پاكم..
آرى اى زمين دور ميشوم از تو،ببين، دور ميشوم
من آزادم!!
۹/۰۲/۲۰۰۹