چنان سر درگم مانده ام كه نميدانم سياهى شبهايم را به كدامين طلوع شكايت كنم، چگونه اندوه هاى فراوانم را به اشك بسپارم،فرياد هاى درونم را به كدامين باد هديه كنم؟
به خود مى نگرم، به فكر مى روم كه چه شد با من؟
آيا اين حق من است؟
نه، نه اين حق من نيست، من كه با آن همه شوق و شور اينگونه در تنهايى غرق مى شوم!!
به راستى چه شد؟
چه مانده است با من جز دلتنگى آسمان آبى و اين دود سيگار؟
دلتنگى آسمانى كه تنها دغدغه زندگى و اميدم به فردا بود و اين دود بى مصرف سيگار كه با اين همه پوچى
به من مى آموزد كه سبك نباش چون نيست خواهى شد!!
دلم براى آرامش تنگ شده، براى فكر راحت، خواب آرام و هر آن چيزى كه اكنون حسرتش را دارم..
چنان بازمانده ام از زمان كه حتى چشم انتظار فردا نيستم!!
چه خواهد شد؟
نمى دانم...
ذره ذره وجودم خسته است، خسته از انتظار، از شب و روزهاى تكرارى، نامردى اين نا مردمان...
آرزو ميكنم اى كاش يك لحظه فقط تيرگى تك تك اين ثانيه ها از نگاهم پاك شود، معناى تازه اى بگيرم،
سرشار شوم از هر آن چيزى كه حق من است، فرياد كنم از شادى، دو باره چشم براه فردا شوم و براى
طلوع لذت سياهى شبهايم را باز گویم...
اى كاش كه مى شد،
باز بيادش و شعر زيباش مى افتم
شب و روز در چشمان من است، به چشمهاى من نگاه كن
پلك اگر فرو بندم جهانى در ظلمات فرو خواهد رفت
۸/۰۱/۲۰۰۹