06 December 2009

عدالت

زنده بودن شگفتيست، در ميان مردمانى كه همه مرده اند در عين زندگانى آنهايى كه از ياد برده اند اصل زندگانى را، مردمانى كه به سادگى وزش باد و به تندى يك طوفان دل مى شكنند، مهم نيست برايشان كه چه مى كنند،معناى زندگيشان در اين است... چنان حريصانه براى دو متر جاى بهتر و دو ريال پول بيشتر ظلم ميكنند كه گويى محتاجند و چاره اى جز اين ندارند!! خداوند هم كه گويى عدالت را رهن داده، به انسانهايى كه خوب مى دانند با عدالت رهنى چه كنند،چگونه به بهترين شكل ممكن اجرايش كنند، آنهايى كه بيشرمانه و در زير اسم عدالت، ويلا و ٣ ماشين و دو حساب بانكى را با دلى شكسته و ٣ بار حسرت در شبانه روز و دو رو برابر ميدانند دو رويى كه اولى را هر وقت خواستى بر وجودت وصله بزنى و براى زنده بودن كه حق توست،براى لقمه نانى كه شايد هم خشك باشد به پاى هر ناكس ناباورانه سجده زنى و روى دوم را در خلوتت از اعماق وجودت بيرون كشى و از حقيقت تلخ حسرت بخورى... آرى هر چه مى كشيم از عدالت است، عدالتى كه خود عدالتى در عمل نديده!! عدالتى كه نا خواسته هزينه عمل در مانده اى را خرج رينگ اسپورت ماشين فلانى مى كند.. اين حقيقت دوران ماست،دورانى كه شكوفايى بايد در خاموشى باشد، دورانى كه فرياد مجاز است اما بى صدا،شايد هم با صدا اما به شرط سازگار بودن با گوش صاحبان عدالت صاحبانى كه مهم نيست كه هستند و چه مى دانند،اما عدالتى در دست دارند كه اگر بخواهند دل پر حسرت جوانى را له و چشمهاى پر غم پدرى را در مقابل فرزندانش از فرط خجالت كور مى كنند!! ديگر حسرت داشتن فردا،فقط يك فردا چنان روى ديگرم را از اعماق وجودم بيرون مى كشد كه حالم از زندگى بد مى شود و صد ها بار آرزو مى كنم كه اى كاش عدالت به رهن نمى رفت.. ديگر اميد به فردا آزارم مى دهد،فرداهايى كه ديروز شدند و هيچ كدام با من سازگار نبود!! اى كاش كه همگى بدور از اين عدالت ننگين زنده بوديم،و زمانى كه برگ از درختى جدا ميشد به درخت مى گفتيم كه بهار دوباره مى آيد ۱۴/۰۶/۲۰۰۸
My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..