امروز جمعه است، منفورترین روز زندگی در هفته
البته از نگاه من، شایدم از نگاه تو
اما امروز من هم منفورم،چون نگاه های نفرت آمیز رو حس میکنم، آخه با حال ناخوش برگشتم تو ۴ دیواری آلان که صبح زوده
تمام شب و تو تاریکی آسمون با بیابون خلوت کرده بودم، نشسته بودیم کنار هم و با هم حرف میزدیم، من بلند و اونم با باد!
به سلامتی همدیگه هم نوشیدیم
اما چرا برای اینکار باید منفور بشم؟
مگه به کسی بدی کردم یا اصلا چه خلافی کردم؟
اصلا من به کی نزدیکم که بخوام حالشو بد کنم؟
چقدر من سوال میکنم!
بگذریم
میگفتم،همین الان خود من درون آیینه ترک خورده کمد چوبی اتاقم داره من رو با پوزخند نگاه میکنه
تو نمیفهمی
تو اصلا تو باغ نیستی
تو بیش از حد ساده ای
حقته هر چی سرت میاد
اما من بیرون از آیینه دیگه عادت دارم به اینجور حرفا، تازه بدتر از اینا رو هم شنیدم، تو که خود منی جای خود داری
راحت باش
از سر کنجکاوی اول صبح که بدترین نوع کنجکاویه واسه من میرم سراغ اینترنت، طبق عادت روزانه و شبانه مشغول گشت و گذار میشم، از این ور به اون ور
همه که خوابن پس من چرا هنوز بیدارم؟
خیلی اتفاقی یه ویدئو با کیفیت نه چندان خوب میبینم که یه دوست خوب پست کرده، حالم یه کم سر جا میاد
بابت اون ویدئو از اون دوست تشکر میکنم و دوباره به من و خود من برمیگردم
بر خلاف روزای دیگه که خیلی زود از نوشتن خسته میشم امروز دلم میخواد یه دم بنویسم..
کاش میشد آدم نوشته هاشو تو فریاد خلاصه کنه تا دیگه مجبور نشه واسه راحت شدن بنویسه
تازه اونطوری همه ناخواسته حرفتو میشنون
شایدم خوب نباشه ها
نمیدونم!
امروز هم مثل دیروز و ۳ روز پیش نوشتم با این تفاوت که امروز دلم میخواد اینو پست کنم حتی واسه لجبازی با جمعه
دیگه چشمم داره بسته میشه از زور خواب اما خیلی خیلی سبکم
بیابون جون دوست دارم
میدونم بیدار که شدم عوض میشم، مثل هر روز، شایدم اصلا آبرو داری کردم تو بیداری، شایدم این نوشته راهی سطل آشغال همین اتاق شد مثل خیلی نوشته های دیگه
شاید
من میخوام بخوابم، همین حالا، همین جا وسط اتاق روی زمین سفت!
بدون بالش
پس تا بیداری..
۲۱/۰۸/۲۰۰۹