بیخوابی که سراغ آدم بیاید، آدم هی مدام فکر میکند..
هی دنبال راه حل میگردد و هی هیچ راهی پیدا نمی شود،متنفر میشود از بی خوابی و اول صبح دلش سنگین میشود، لیوان چایی میخواهد و سیگار..
آن هم در هوای آزاد بالکن و خیره شدن به آسمان و هوای گرگ و میش اول صبحش !
بعدش هم بدجور میلش میکشد به شاملو،بیشتر از شاملو به سکوت سرشار از ناگفته هاست..
پس سکوت میکند، مثل همیشه و مثل هر صبح..
کاش لاقل باران ببارد،خیابان خیس میخواهم و دستان در جیب..
هی...
دلم چه چیزها میخواهد که همان ناگفته بماند سنگینتر است و دلچسبتر..
گناهشان هم گردن همین سکوت لعنتی..
