04 December 2010

بیخوابی که سراغ آدم بیاید، آدم هی‌ مدام فکر میکند..

هی‌ دنبال راه‌ حل میگردد و هی‌ هیچ راهی‌ پیدا نمی ‌شود،متنفر میشود از بی ‌‌خوابی و اول صبح دلش سنگین میشود، لیوان چایی میخواهد و سیگار..

آن هم در هوای آزاد بالکن و خیره شدن به آسمان و هوای گرگ و میش اول صبحش !

بعدش هم بدجور میلش میکشد به شاملو،بیشتر از شاملو به سکوت سرشار از ناگفته هاست..

پس سکوت میکند، مثل همیشه و مثل هر صبح..

کاش لاقل باران ببارد،خیابان خیس میخواهم و دستان در جیب..

هی...

دلم چه چیزها میخواهد که همان ناگفته بماند سنگینتر است و دلچسبتر..

گناهشان هم گردن همین سکوت لعنتی..

My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..