06 February 2010

برای چهارمین بار در یک ماه بهت زنگ میزنن، این بار هم یه آدم پولدار دیگه که آیندهٔ بچش واسش مهمه انگار..

آقا ببخشید مزاحم میشم، شنیدم شما قبلا دانشجوی این رشته بودی، چطوره کلا؟ آیندش چجوریه؟

چقدر هزینشه، شما چی‌ پیشنهاد میکنی‌؟

هر بار از روی دلسوزی واسه آیندهٔ یه جوون دیگه، تمام اطلاعاتی‌ رو که در اختیار داری بهشون میدی و هر بار تا می‌پرسن که شما به کجا رسیدی باید در کامل شرمندگی بگی‌:

من، والا چی‌ بگم

با صدای آرومتر بگی:

‌ اخراج شدم، سریعاً بعدش بگی‌ البته واسه اینکه ایرونی‌ بودم‌ ها و الا نمره هام جز ۳ نفر اول بود تو کلاس و پرواز هام بهتر از بقیه هم کلاسیام..

بعدش هی‌ تاکید کنی‌ که مشکله هزینه دارم من، و الا با دوستام رفته بودم و داشتم میخوندم.. هی‌ بازم بگی‌ که الان دارم کار می‌کنم پولمو جمع کنم و برم ادامه بدم ! نمیدونم چرا باید یه شرایطی پیش بیاد تو زندگیت که سعی‌ کنی‌ هی‌ واسه کسایی‌ که هیچ نسبیتی باهاشون نداری هی‌ دلیل بیاری که آقا جان منم یه زمانی‌ آدم بودم و الان گیر پولم که درس نمیخونم آره فقط گیر پول، همون چیزی که اون داره ( زیادتر از احتیاجش )، و من دنبالشم ( فقط به اندازه‌ای که کارم راه بیفته ) نه زیادتر و نه کمتر..

نمیخواستم هیچوقت اینجوری بنویسم، اما همین نیم ساعت پیش باز یه آقای مهندس باهم تماس گرفت و درباره همین موضوع سوال کرد !

در کل هرچقدر که خودم ضد حال خوردم تو این مسالهٔ درس بجاش خوشحال شدم و هستم واسه دوستام که چند ماه دیگه میشه رسما بهشون گفت آقای خلبان..

My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..