مثل همیشه پناه بردیم به بیابون، همگی نشستیم کنار آتیش
هر کی هر چی داشت تو دلش، فقط تو دلش نگه داشت و لبخند زد..
شبهای دور هم بودن مال لبخند زدنه، حداقل تمرین لبخند زدن
یه مدتی که گذشت یه دفعه آسمون رو نگاه کردم، یه کم ابر داشت اما ستاره هاش معلوم بود
من شروع کردم به خوندن و بقیه هم پشت سرم شروع کردن..
شب، شب که میشه تو کوچهٔ غم...
تا آخرشو باهم خوندیم،فرنگیس رو بلندتر میگفتیم همگی، آهنگمون هم صدای سوختن چوبهای آتیش بود !
هوا که روشنتر شد فهمیدیم که باید برگردیم خونه هامون، اما این بار با لبخندی که از ته دل اومده بود..
