آرام آرام میآمد و موهای بلندش را به صدای آهنگ در هوا میچرخاند
آهنگی یکنواخت و آشنا
نزدیکتر که شد پاهایم سست شد
نشستم، اما چشمانم خیره بود
خیره به موهایش و نقابی که نصف صورتش را پوشانده بود
برق سکههای آویزان از نقاب با چشمانم بازی میکرد
عجیب بود، خیلی عجیب
دستانم میلرزید، زبانم قفل شده بود، با همان پاهای سست چند قدمی جلوتر رفتم
همه ما را نگاه میکردند
وقتی نزدیکتر شد، ناخودآگاه دستم به سوی نقاب رفت، میخواستم که ببینمش،اما غیب شد، همه باهم غیب شدند
آهنگی نماند
مردم و نگاهشان هم نماندند
من ماندم و همان صحرای خشک و ترک خورده
همان دیدن او از پشت نقاب آرامشی بود که هیچگاه در زندگی حس نکرده بودم
هر شب با آرزوی دیدن او و حس کردن آرامشش برای خوابیدن لحظه شماری میکنم..
