امروز شنبه ست ،
شنبه معمولا روز خوبیه واسه من، اکثر آدما تعطیلن ولی من و یه سری دیگه کار می کنیم
همین که اکثرا نیستن خودش کلی آرامش میده به شهر و دورو برم و اینه که عاشق آرامش روز شنبه ام..
امروز هم مثل شنبهٔ گذشته وقتی از خونه اومدم بیرون بارون میبارید،کلی کیف کردم تا رسیدم سر کار..
مثل هر روز یه سری ایمیلهای کاری رو چک کردم و جواب دادم، بعدش هم شروع کردم به گشتن توی وبلاگهای دوستام..
اینکه میگم دوست چون به این باور رسیدم که هر کی واسه راحت شدن بنویسه دوست منه !
همینطوری هی از این یکی به اون یکی میرفتم که اتفاقی لینک یه وبلاگ رو دیدم که میخکوبم کرد..
شروع کردم به خوندن و تا همین ۲۰ دقیقه پیش که تموم شد یه دفعه یه احساس عجیبی پیدا کردم
از اون احساسایی که این موقع روز خیلی کم پیش میاد بیاد سراغم
راستش نمیدونم چطوری توصیفش کنم اما فقط بگم که مجبورم کرد برم زیر بارون واسه آرومتر شدن و یه نخ سیگار بکشم..
اینکه اون دختر توی اون شهر شلوغ با این دید به زندگی نگاه می کنه خیلی جالبه واسم،
اینکه نمیخواد فقط از مشکلات بگه خیلی قابل تحسینه
اینکه تو هر نوشتش میشه چشم های پر امیدشو تصور کرد خودش یه دنیاست
اینکه میبینی این همه آدم واسش کامنت میذارن خیلی لذت بخشه
اما کاشکی فقط همین کامنت نباشه و اگر واقعا به یه مورد اینطوری برخورد کنن همینی باشن که تو کامنت هاشونن..
نمیدونم چرا اما بعضی فقط دوست دارم همه آدمای شهر یه جورایی وبلاگ نویس باشن که بتونن جدا از مقام، خانواده،سیاست،دروغ و خیلی چیزی دیگه راحت حرفشنو بزنن و مخاطب شون رو هم پیدا کنن..
صبح که به زور بیدار شدم ناراحت بودم که چرا شنبهها باید بیدار شم،اما الان یه احساس متفاوت دارم و خوشحالم که اینجام و این همه وبلاگ خوب دارم که بخونمشون..
