06 December 2009

امید

با هزار حرف و آرزو در دل، هستم خموش و مانده ام پا در گل رنج میبرم هر روز به امید گنج به صد امید به موج میزنم همچو لنج رخش به یاد میاورم و میدهمش بر باد هر چند که او رفت فقط رخش ماند در یاد جا م تلخ سر میکشم برای آسایش دود را فرو میبرم برای آرامش آرامش نه آنکه بی غم و دغدغه باشم بلکه تنها راحت، برای چند لحظه باشم مرا چه سود است از این زندگانی حال که چنین پیرم، اندر جوانی ای کاش که زندگی همچو رویا بود گهی جزر و گهی مد همچو دریا بود شاد بودی هر دم تا که میخواستی میان شادیها هم دمی غم میکاشتی چو از زندگی سیر میشدی زود میمردی خستهٔ مردن میشدی به زندگی رو میبردی ولی باز با این همه حرف ای دوست مزهٔ زندگی رفته زیر این پوست تنها دوای این درد گویند امید است ما به امید زنده ایم، زندگی همین است..
My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..