04 October 2013

صبح جمعست باز دلم میخواد که بنویسم
نمیدونم این روزا چه حالی‌ داری، چی‌ میکنی‌ تو زندگیت،
اما من دیگه تنها نیستم..
با رفتنت تک تک دردام برگشتن !
همشون دست به دست و هماهنگ..
شدم عین یکی‌ که اول دلشو خوب خوش کردن و بعد زدن تو برجکش..
عین یه بچه که تنها دلخوشیش رو ازش بگیری،
ولی‌ چی‌ میشه کرد؟
همیشه همه چیز موقتی بود تو زندگیم !
تو، درس، کار، آرامش،رفتار خوب خانواده و و و..
تو رفتی‌، آرامش رفت، خانواده ریخته به هم، پائیز هم که از راه رسید اما بی‌ رنگ و دلزده..
هیچوقت اینطوری منتظر آخر قصم نبودم..
ما مال هم بودیم، میشد باشیم تا آخرش، سخت بود اما ممکن..
ولی‌ تو رفتی‌، بر خلاف همهٔ قول و حرفات !
حالا هم باز منم و یه آرامش فراری کنار یه سری مشکلات تکراری..
یه احساس زخمی،یه رویای دروغین، یه پائیز سیاه و یه مغز خط خطی‌..
My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..