30 October 2012

وقتی‌ که همدیگر را میدیدن، جدا از هر حسی که داشتند

پسر به خود میبالید، به اینکه چند سال با دختره رابطه داشته..

به اینکه نهایت سعیشو کرده مثل آدم زندگی‌ کنه بدون لغزش..

مثل هر بار حرف میزدند از ترس کم حرفی‌ تا اینکه دختر حرف زد..

دختر گفت و هی‌ گفت تا اینکه

آب سردی روی سر پسر ریخت !

پسر نیتش را نفهمید اما یخ کرد..

دختر گفت که به این نتیجه رسیده که اگر روزها برمیگشت هرگز آغاز نمیکرد..

و تکرار کرد حتی و پسر هی‌ یخ کرد..

پسر نیتش را باز نفهمید و هی‌ گوش کرد..

همانجا همراه دود قلیون دود شد..

احساس شرمندگی کرد، نمی‌دانست کجا را اشتباه رفت که این شد نتیجه گیری دختر..

هی‌ دود شد و دود شد

اما باز نفهمید چرا؟

آن شب هم گذشت، با خنده هم تمام شد آن شب اما پسر،

قسمتی‌ از خودش را جا گذشت، همانجا، با تمام آن حرفها..
My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..