پناهی میگفت :
من میترسم، پس هستم..
من هم میترسم، اما من
خسته ام از این همه ترسیدن، از این همه بودن لعنتی..
از این همه اتفاق که تمامی ندارند..
از این همه حیوان بدبو که جایی جز مغز من نیافته اند..
من درد دارم، مثل تو، مثل همه
اما اندازهٔ دردهامان چه؟
بغض هم دارم، مثل تو، مثل همه
اما عادت به گریه چه؟
آرزو هم دارم،
اما عدالت روزگار چه؟
بد می گذرد..
درد معتادی را دارم که نمیداند نئشگی را کجا سراغ بگیرد..
من میترسم، پس هستم..
من هم میترسم، اما من
خسته ام از این همه ترسیدن، از این همه بودن لعنتی..
از این همه اتفاق که تمامی ندارند..
از این همه حیوان بدبو که جایی جز مغز من نیافته اند..
من درد دارم، مثل تو، مثل همه
اما اندازهٔ دردهامان چه؟
بغض هم دارم، مثل تو، مثل همه
اما عادت به گریه چه؟
آرزو هم دارم،
اما عدالت روزگار چه؟
بد می گذرد..
درد معتادی را دارم که نمیداند نئشگی را کجا سراغ بگیرد..
