18 April 2012

چشمانم را میبندم..

دست در دستانت در آغوش میگیرمت،

زیر نورهای رنگی رد شده از شیشه..

میبینی‌؟

انگار که همینجاست، جای بودنمان..

اولین قدم به راست، دومی‌ هم به چپ..

آرام آرام آغاز می‌ کنیم زندگی‌ را،

تا اینکه من

چشم در چشمانت به خود می‌ آیم

که من

دست در دست تو، چشم در چشم تو

چه میدانم که جهان کجاست؟

فلسفه بی‌ نهایتش چیست؟

مقصد این همه پرنده ش کجاست؟

که تو

چشمانی داری مقدّس تر از تمامی هستی‌ و مخلوقات..

آغوشی بزرگتر از آسمان..

و نگاهی‌ گیراتر از هر چه شراب..

نه صلح و نه جنگ، نه برد و نه باخت، نه تولد و نه مرگ،

هیچکدام به خوبیه دیدن و بدی ندیدنت نیست..

My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..