24 September 2010

هشت صبحه ، اون هم جمعه !

گیجم و سردرد هم دارم، نه چایی خوبم میکنه نه سیگار..

طبق معمول دوش گرفتم اما نه دوش قبل خواب،باید لباسام را بپوشم،لباسای شیکم رو، اون یکی‌ که کراوات هم داره !

آره جمعست و من باید لباسامو بپوشم برم تو آینه خودمو خوب نگاه کنم..

بگم مرد باش،محکم برو مصاحبه، کار رو بگیر !

یه لبخند بنشونم رو لبموو و یواشکی برم تو اتاق مامان و نگاه کنم صورتشو..

آروم خوابیده، اما صورتش ناراحته انگار،نگرانه باز..

تو راهرو یواش یواش راه میرم که کفشم صدا نده و آروم در خونرو باز میکنم، یه نگاه به سی‌ وی تو دستم میکنم و آروم در رو میبندم..

و آغاز میکنم یه تلاش دیگرو، یه تلاش تازه رو !

و انگار که باید امیدوار باشم..

My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..