هشت صبحه ، اون هم جمعه !
گیجم و سردرد هم دارم، نه چایی خوبم میکنه نه سیگار..
طبق معمول دوش گرفتم اما نه دوش قبل خواب،باید لباسام را بپوشم،لباسای شیکم رو، اون یکی که کراوات هم داره !
آره جمعست و من باید لباسامو بپوشم برم تو آینه خودمو خوب نگاه کنم..
بگم مرد باش،محکم برو مصاحبه، کار رو بگیر !
یه لبخند بنشونم رو لبموو و یواشکی برم تو اتاق مامان و نگاه کنم صورتشو..
آروم خوابیده، اما صورتش ناراحته انگار،نگرانه باز..
تو راهرو یواش یواش راه میرم که کفشم صدا نده و آروم در خونرو باز میکنم، یه نگاه به سی وی تو دستم میکنم و آروم در رو میبندم..
و آغاز میکنم یه تلاش دیگرو، یه تلاش تازه رو !
و انگار که باید امیدوار باشم..
