یاد روزهایی افتادم که تک تک لحظههایش خوب یادم هست..
لحظههایی که همه دست بر سرم میکشیدند
مهربان شده بودند
چشم نازک میکردند برای دلسوزی
و انگار که نمیفهمیدن که عذابم میدهند !
آن روزها به سراغم آمدهاند،شبهای سرد بیمارستان
گریه کنار تخت مادری که بیهوش بود و هنوز نمیدانست که مردش مرده !
نگرانم،نگران برای دوستی که شاید آن روزها را سپری کند همین روزها..
کاشکی که بودم و سخت در آغوش میگرفتمش !

کاری که آن روزها من لازم داشتم و هیچکس نکرد..
