09 August 2010

یاد روز‌هایی‌ افتادم که تک تک لحظه‌هایش خوب یادم هست..

لحظه‌هایی‌ که همه دست بر سرم میکشیدند

مهربان شده بودند

چشم نازک میکردند برای دلسوزی

و انگار که نمیفهمیدن که عذابم میدهند !

آن روزها به سراغم آمده‌اند،شب‌های سرد بیمارستان

گریه کنار تخت مادری که بیهوش بود و هنوز نمیدانست که مردش مرده !

نگرانم،نگران برای دوستی‌ که شاید آن روزها را سپری کند همین روزها..

کاشکی‌ که بودم و سخت در آغوش میگرفتمش !

کاری که آن روز‌ها من لازم داشتم و هیچکس نکرد..

My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..