من داغونم، به همین آسونی..
یه تیکه آهن متحرک، بزنی تو سرم تیکه تیکه میشم از تو اما صدام در نمیاد..
نفسم که میره تو سینه با نفرت میاد بیرون..
به آخرش فکر میکنم، جایی که همه شوکه شدن و من دارم با لبخند از بالا نگاشون میکنم..