صبح جمعست و حالم خیلی بده گلوم داره منفجر میشه از درد بغضم داره، کاملا اتفاقی یاد بهنود شجاعی افتادم ! یاد روزای قبل از اعدامش و اون لبخنده،اما چه تلخ تموم شد.. بهنود اعدام شد بعد از ۶ بار پای چوبهٔ دار رفتن، اما بار آخر دیگه تنها نبود و وقتی زیر پاشو خالی کردن خیلی ها با بهنود جون دادن،عین من.. قلبم ترکید وقتی وکیلش گفت بهنود به مادر مقتول التماس میکرد، واسه زنده بودن.. اتفاقای اون روزها داره عین فیلم جلوی چشمم رد میشه، هی رو لبخند بهنود آرومتر میشه سرعتش، آخرشم که میرسه مثل هر بار من میمونم و یه بغض بزرگه نترکیده که دیگه مشترک شده واسه خیلی ها،خیلی اتفاقا،خیلی جاها..
