09 April 2010

و هی‌ رسیدیم و انگار که نرسیدیم..

هی‌ دیدیم و چشمانمان که نازکتر شد،

پیشانیمان که چروکتر

و موهامان که کمتر و سفیدتر !

با دیگران خندیدیم، بخاطرشان، و از درون هی‌ آتش گرفتیم

انگ خوشبختی‌ بمان زدند و دوباره بخاطرشان خندیدیم..

هی‌ بیاد آوردیم و مرور کردیم و بالا آوردیم

تک تکشان را

روزها، آدم ها، خاطرات را..

و زندگیمان که مثل باتلاقی شده این روزها

که هر چه محکمتر پای میگذاری بیشتر فرو میروی

در لجن

و در پایان هم باز تو که آرزو میکنی‌ که ‌ای کاش مجبور نبودی قدم بگذاری اصلاً !

آخر تو کجا و زندگی‌ کردن کجا..

My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..