و هی رسیدیم و انگار که نرسیدیم.. هی دیدیم و چشمانمان که نازکتر شد، پیشانیمان که چروکتر و موهامان که کمتر و سفیدتر ! با دیگران خندیدیم، بخاطرشان، و از درون هی آتش گرفتیم انگ خوشبختی بمان زدند و دوباره بخاطرشان خندیدیم.. هی بیاد آوردیم و مرور کردیم و بالا آوردیم تک تکشان را روزها، آدم ها، خاطرات را.. و زندگیمان که مثل باتلاقی شده این روزها که هر چه محکمتر پای میگذاری بیشتر فرو میروی در لجن و در پایان هم باز تو که آرزو میکنی که ای کاش مجبور نبودی قدم بگذاری اصلاً ! آخر تو کجا و زندگی کردن کجا..
