بیداری این شب ها که من دچارشم، جغد رو هم از رو میبره !
طبق عادت همیشگیم دارم نوشابمو تموم میکنم، بعد کلی آهنگ عوض کردن سوزنم روی رسم زمونه با صدای شکیلا گیر کرده..
اونجاش که میگه: میرن آدم ها از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه، هی یاد بابام می افتم نصف شبی!
اما اصلا دلم براش تنگ نیست الان، خب اگه اونم بود حالش عین من بود، شایدم بدتر..
نوشتهٔ دوستم رو هم خوندم، یه دوست دور
مثل بیشتر وقتا درکش کردم، شاکیه، خب حق داره !
بگذریم
از این بالا خیابون رو دارم نگاه میکنم، خلوت خلوته..
آسمون هم که صاف صاف، هیچ ابری هم نداره که بباره بلکه از خونه برم بیرون..
خلاصه که شبای این روزای من داره اینطوری سپری میشه اما خب همین تنهائیش شرف داره به کل روز و در کنار مردم بودن..
گردنم یه کم درد گرفته، خسته شدم انگاری،چند تا خمیازه هم کشیدم..
پس باید برم رو تختم ولو بشم به امید خوابیدن..
