این روزها اینقدر غریبه شدم که حتی روم نمیشه با خودم صحبت کنم
بقیه که جای خود دارن !
اینقدر دچار گرایشات سگی شدم که خودم از خودم بدم میاد
بقیه که جای خود دارن !
اینقر نفرت پیدا کردم از این فاجعهٔ بودن که روز و شب خودم هی خودمو می کشم
بقیه که جای خود دارن !
واسه نداشتن حتی یک انگیزهٔ ادامه، مرتب سرزنش میشم از طرف خودم
بقیه که جای خود دارن !
تمام تلاشم واسه اثبات بودنم میرسه به انکار اونم از سمت خودم
بقیه که جای خود دارن !
واقعیت اینه که ما همه فرق داریم توی بودن اما واسه نابودی یکی دیگه همه یه نفریم..
این روزها به جایی رسیدم که خواب رو بیشتر از بیداری دوست دارم !
و این یعنی فاجعهٔ بودن من..
