من در این شب تکراری با داشتن فقط چند آرزو دوباره چشمانم را میبندم..
تمام سلولهای مغزم را میسپارم به بغض صدای پناهی،
صدایی که مدتهاست تنها صدای آشناست !
ناجوانمردانه از بیداری فرار میکنم،
ملتمسانه به پتو پناه میبرم و تلقین می کنم این را باز که شاید فردا شد روز من و آرزوهای در پیتم...