14 December 2009

من در این شب تکراری با داشتن فقط چند آرزو دوباره چشمانم را می‌بندم.. تمام سلولهای مغزم را می‌‌سپارم به بغض صدای پناهی، صدایی که مدتهاست تنها صدای آشناست ! ناجوانمردانه از بیداری فرار می‌‌کنم، ملتمسانه به پتو پناه میبرم و تلقین می ‌کنم این را باز که شاید فردا شد روز من و آرزوهای در پیتم...
My photo
شترمرغی که با داشتن دو بال،در حسرت پرواز است..